زیبایی در سایه‌ی تنوّع فرهنگی در افغانستان

افغانستان از نظر تنوّع و تکثّر قومی و فرهنگی، اولین کشور آسیا به شمار می¬رود. بیش از پنجاه گروه قومی با خصوصیات فرهنگی متمایز و صدها قبیله و عشیره در قلمرو این سرزمین کثیر الاقوام به سر می¬‌برند. در این شکی نیست که افغانستان از تنوّع قومی و فرهنگی بالایی برخوردار است.

افغانستان از نظر تنوّع و تکثّر قومی و فرهنگی، اولین کشور آسیا به شمار می­رود. بیش از پنجاه گروه قومی با خصوصیات فرهنگی متمایز و صدها قبیله و عشیره در قلمرو این سرزمین کثیر الاقوام به سر می­‌برند. در این شکی نیست که افغانستان از تنوّع قومی و فرهنگی بالایی برخوردار است. گروهای مختلفِ فرهنگی-زبانی در این کشور زندگی می­کنند. هر گروه دارای روش و مختصاتِ فرهنگی خاصی خود می­باشد. اما سئوال اساسی این است که آیا در کشوری مثل افغانستان یا کشور دیگری، زیبایی در خاص­گرایی فرهنگی­‌ست یا تنوّع فرهنگی؟ چه زمانی برجستگی تنوّع فرهنگی دگرگون شده و چه زمانی معنی­دار خواهد شد؟ در این نوشته تلاش می­کنم که این دو پرسش را با تکیه بر جریانِ ساخت-کارکردگرایی از نوع ساخت‌گرایی پاسخ بگویم.

هرچند رادکلیف براون خود را از پیروان کارکردگرایی معرفی می­کند، اما کتاب او موسوم به ساخت و کارکرد در جامعه‌ی ابتدایی (1952) سبب شد که او را به عنوان یکی از بنیان­گذاران ساخت­گرایی در نظر بگیرند؛ زیرا در این کتاب او سه مفهوم ساخت، کارکرد و فرایند را به یکدیگر پیوند می­دهد. رادکلیف براون ساخت را «ترتیب نظم‌یافته­‌ای از اجزا یا عناصری که یکدیگر را تشکیل می­‌دهند» تعریف می‌کند. به عقیده‌ی رادکلیف براون عناصر فوق همان افراد (نظیر رئیس­‌ها و متخصصان مناسک) و گروه‌­ها (نظیر دودمان­‌ها و کلان­‌ها) هستند. ساخت از نظر رادکلیف براون همان «عناصر»، «ترتیب اجزا» و «شبکه­‌ای از روابط» است که در تفاهم، پیوند و اجرای نقش با هم‌دیگر عمل کرده و یک کلیت را شکل می­‌دهند. اگر این عناصر و اجزا هر کدام نقش‌­ها و وظایفِ خود را به درستی انجام دهند، نظم به وجود می­‌آید. و اگر بر فرض به وظایفشان به درستی عمل نکند بی­‌نظمی به وجود خواهد آمد و این بی­‌نظمی­‌ها ممکن است به تخریب و ویرانی منجر شوند. حال اگر افغانستان یا کشورِ دیگری را به یک «پیکر» تشبیه کنیم که حاوی یک فرهنگ عام است. متعاقبِ آن، این پیکر متشکّل از عناصر و گروه­‌های مختلف است که هر کدام فرهنگِ خاصی خود را دارند. لذا این فرهنگِ عام زمانی به نظم و هدف خواهد رسید که اجزا و عناصر آن با همدیگر در تفاهم باشند و روابط مسالمت‌­آمیز داشته باشند. یکی از خصوصیاتِ فرهنگ هم این است که «فرهنگ عام و در عین حال خاص» است. یعنی هر کشوری از گروه­‌هایی با فرهنگ­‌های خاص تشکیل گردیده که همه­‌ی این­‌ها یک کل را تشکیل می­‌دهند که همان فرهنگ عام است. اگر از بیرون نگاه شود، به قطع کلیت در اولویت قرار می­‌گیرد و ممکن در مراحل بعدی به فرهنگِ خاص نگاه بِشوند.

لذا سئوال این بود که زیبایی در خاص­‌گرایی است یا تنوّع فرهنگی؟ در جواب بایستی گفت که ممکن است هر گروه قومی، فرهنگ خاص خود را محترم بداند و این طبیعی است. اما به نظر، زیبایی بیش‌تر در تنوّع فرهنگی‌­ست؛ ولی به این معنا نیست که فرهنگ خاصی را حقیر و بی­‌مقدار بِشماریم. یک کلیت و پیکر زمانی زیبا خواهد بود که دارای عناصرِ رنگارنگ، متفاوت و زیبا باشند. مثلاً در یک باغ­ وحش، اگر یک نوع حیوان یا پرنده نگه‌داری شود یا در یک موزه اگر یک نوع آثار فرهنگی- تاریخی داشته باشیم، چندان زیبا و جذاب نخواهند بود. اما اگر عکسِ آن باشند بسیار زیبایی و جذابیت خواهند داشت. هرچند به این معنا نیست که عنصری از این کلیت در معرض نفی قرار بِگیرد و حذف شود. چون این عناصر مکمل هم هستند و در کنارِ هم و پیوند به هم‌دیگر زیبا و جذاب و ماندگار خواهند بود.

پرسش دوم این بود که «چه زمانی برجستگی تنوّع فرهنگی دگرگون شده و چه زمانی معنی­‌دار خواهد شد؟» زمانی که رادکلیف براون مفهوم دیگری یعنی «فرایند» را مطرح می‌­کند، ابهام ما بیش‌تر می‌شود. فرایند در واقع مفهومی است که رادکلیف براون به کار می­برد تا نشان دهد که چگونه در طول زمان در عین آن­که ساخت­‌های اجتماعی تداوم می­‌یابند، شکل ساختی دگرگون می­‌شود. لذا زمانی برجستگی تنوّع فرهنگی دگرگون خواهد شد که اجزا نتواند هم‌دیگر را تحمل کند و کارکردِشان به­هم بِخورند یا زمانی که از فرهنگ تنها به یک «مفهومی نظری صرف» یاد شود و به جنبه­ی عملی آن توجه نشود؛ زمانی این برجستگی معنا­دار خواهد بود که در بین عناصرِ فرهنگی «تبادل» و «پذیرش» صورت بِگیرند و هرکدام وظایف و عمل­کردهای خود را در چارچوبِ یک کلّیت منسجم انجام دهند و به نظم برسد و این نظم را حفظ کرده و نگه دارد. بنابراین تالکوت پارسنز در همین زمینه که یک نظام اجتماعی- فرهنگی پایداری خود را حفظ بِتواند و برجستگی آن نظام­‌مند، معنی‌دار و پایدار شوند به چهار کارکرد اشاره می­‌کند:

  1. کارکرد حفظ الگوهای کنترلی که ثبات فرهنگی و بازتولید ارزش‌­ها را تنظیم می‌­کند؛
  2. کارکرد انسجام درونی واحدهای تشکیل­‌دهنده؛
  3. کارکرد تحقق اهداف جمعی؛
  4. کارکرد انطباق با شرایط و محیط؛

بنابراین زیبایی؛ در کشوری مثل افغانستان یا کشورهای دیگر با تنوّع قومی و فرهنگی زیاد، به کارکرد و رابطه‌ی فرهنگی درست در پیوند با عناصر فرهنگی خود و عناصر فرهنگی بیرونی بستگی دارند. در همین زمینه آقای ناصر فکوهی می‌­نویسد: "باید توجه داشت که فرهنگ هم‌چون موجود زنده نیازمند ایجاد رابطه با محیط است. رابطه با محیط یک مبادله‌ی درونی و بیرونی هستند، یعنی رابطه‌ی عنصر با عناصری از یک فرهنگ یا کل آن با عنصر یا عناصر فرهنگ دیگر." (فکوهی، 1400: 127).

منبع: انجمن سید کیان

لینک:

https://sayedkayan.org/fa/archives/1687

کد خبر 26205

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =